ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

163

معجم البلدان ( فارسى )

حرجه [ ح ر ج ] چنان كه در بالا گفتيم « حرجه » به معنى جايگاهى است كه درختان در آنجا درهم پيچيده باشند . نام خوره‌اى كوچك در خاور قوص در صعيد بالاى مصر است كه سرزمينى پر بركت مىباشد . راستگوئى برايم گفت كه شمس الدوله توران شاه پسر ايوب برادر ملك صلاح ناصر الدين يوسف ايوبى هميشه مىگفت : در دنيا زمينى را سراغ ندارم بجز حرجه كه در درازى يك ميدان اسبدوانى ، سالانه سى هزار دينار غله برداشت دهد . حرجه [ ح ر ج ] به گفتهء حفصى ديهى در يمامه است . او مىگفت : اين جايگاه نزديك هجره است كه چشمهء آبى كوچك از آن بنى قيس است . حرحار [ ح ] با دو حاى بىنقطه مفتوح : جايگاهى در سرزمين جهينه در حجاز است . حردان [ ح ] با حاى بىنقطه : ديهى از دمشق است . گروهى بىشمار از محدثان بدانجا نسبت دارند : از ايشان است : بو القاسم عبد السلام پسر عبد الرحمن حردانى « 1 » . او از پدرش و از شعيب پسر شعيب پسر اسحاق روايت دارد . يحيى پسر عبد الله حارث قرشى و ابراهيم پسر محمد صالح از او روايت دارند . او به سال 290 درگذشت . اين گفتهء بو القاسم دمشقى است . حرد « 2 » [ ح ] با دال بىنقطه كه به معنى قصد است : بو عمر زاهد [ 239 ] در كتاب « عشرات » گويد : « حرد » به معنى قصد و « حرد » به معنى منع و غضب و « حرد » به معنى اعضاى جابجا شده است . ابن خالويه گويد : من به او گفتم در تفسير آيهء وَ غَدَوْا عَلى حَرْدٍ قادِرِينَ « 3 » گفته‌اند : نام ديهى است پس ابو عمر آن را از گفتهء من گرفت و در « ياقوته » وارد كرد . حردفنه [ ح د ن ] با دال بىنقطه : ديهى از « منبج » در سرزمين شام است كه زادگاه ابو عباده وليد پسر زيد بحترى شاعر است كه در سال 200 به روزگارى كه مأمون در خراسان مىزيست در آنجا به دنيا آمد . اين را بو غالب همام پس فضل پسر مهذّب معرى در تاريخ خود مىگويد : او گويد : بو العلاى معرى براى من از كسى نقل كرد كه بحترى بر « برذون - چهارپا » سوار مىشد و پدرش پيش او پياده مىآمد . پس چون بحترى به نزد كسى كه به ديدار او مىرفت رسيد پدرش به در خانه مىايستاد و افسار چهارپا را به دست مىگرفت تا وقتى كه او بيرون آيد و به راه افتد . ديگرى آراد كه بحترى به سال 205 زاده شد و به سال 284 درگذشت . حردفنين [ ح د ] با ياء ساكن ميان دو نون : نام ديهى است كه سه ميل از حلب دور است . در بعضى از تواريخ ياد آن را ديده‌ام . حرده [ ح د ] نام شهرى در يمن است كه در داستان عنسى « 4 » ياد شده است ، و مردم آن شهر از پيروان عنسى بوده‌اند . حرّ [ ح ر ر ] هموزن حر به معنى ضد بنده - آزاده . شهرى در موصل است كه به حر پسر يوسف ثقفى نسبت دارد . حرّ [ ح ر ر ] نيز دره‌اى در جزيره [ ح ر ر ] نيز دره‌اى در نجد است . حرزم [ ح ز ] نام يك شهر در دره‌اى است كه آب روان و باغها دارد . ميان « ماردين » و « دنيسر » از كارگزارى جزيره است . ديگهاى سنگى بدانجا نسبت دارد كه آن را « فرند حرزمى » گويند . ايشان آن را نيكو سازند و بيشتر مردم آنجا نصاراى ارمنىاند . حرس [ ح ر ] ديهى در خاور مصر است . دارقطنى گويد : جايگاهى به مصر باشد . حرس در لغت ، پاسداران سلطان باشند و خود اسم جنس است و يكى آن را « حرسى » گويند و « حارس » روا نباشد مگر اين كه معناى حراست ندهد . ازهرى گويد : « حارس » و « حرس » هر دو آمده است همچنان كه [ 240 ] خادم و خدم و « عاسّ » و « عسّ » آمده است . گروهى بسيار به اين جايگاه نسبت دارند كه در « تاريخ مصر » آمده است . از ايشان است : 1 - بو يحيا پسر زكريا پسر يحيا پسر صالح پسر يعقوب قضاعى حرسى دبير عبد الرحمن پسر عبد الله عمرى . او از مفضل پسر فضاله و از ابن وهب روايت دارد . وى به شعبان 242 درگذشت . 2 - پسر او بو بكر احمد « 5 » حديث مىگفت و در ذيقعدهء 254 درگذشت . 3 - احمد پسر رزق الله پسر بو الجراح حرسى . او از يونس پسر عبد الاعلى روايت مىكرد و در سال 249 درگذشت . جز ايشان نيز بودند .

--> ( 1 ) . ش . ش : 1502 ، نقل از همين جا . ( 2 ) . و اين جز « حرده » است كه در تقويم بو الفدا - آيتى ص 125 ديده مىشود . ( 3 ) . قرآن . سورهء 68 آيت 25 . ( 4 ) . اسود عنسى ، عبهله پسر كعب به سال 11 دعوى پيامبرى كشته شد . نامش شش جا در معجمد آمده است . ( 5 ) . ش . ش : 229 .